رقیه خاتون..با تاخیر
سلام خاتون
سلام عزیز دلم
سلام ارزوی من
چرا منو لایق یه روضه هم ندونستی..!
منی که اگر هرشب یادت نکنم و برا غم و دردت گریه نکنم اون شبم شب نیست
همه عشقم این بود بیام روضه..
پابوس که نمی طلبی

هی به امید گفتم امروز شهادته گفت نه
گفتم به قران امروزه گفت نه دیروز بوده تموم شده
تا اینو گفت من اشک ریختم و دلم شیکست
گفتم ببین رو درو دیوار پرچم زدن امروزه منو ببر یه جا روضه گفت بابا جان اینا چند روزه رو درو دیواره
جلو تعمیر گاه تو ماشین نشسته بودم که چشمم به یه پرچم بزرگ افتاروش اسم قشنگ تو بود ازش عکس گرفتم و اروم اروم به بد شانسی خودم گریه کردم
که دیدم دو نفر اومدن پرچمو باز کردن دیگه گریم شد حق حق گفتم ای بابا دلم به همین اسم خوش بود چرا میبرینش
بعد گیر دادم گفتم دیدی امروز بوده گفت خوب حالا که چی میخوای کجا بری تا ببرمت
ساعت 7 شب بود جایی رو نمیشناختم که بگم برو اونجا رفتیم خونه مامان جون
بهش گفتم جریانو شروع کرد برام تعریف کرد که امسال تو شهرک تازیه اجرا میکردن اون تعریف میکرد من گریه میکردم با من اینجوری نکن من که اینقدر دوست دارم چرا نمیزاری بیام پا بوس رفتیم نیشابور اونجا فهمیه سفره داشت گفت روز سوم مال رقیه خاتونه
منم دوست دارم سفره بندازم
اسم قشنگت بیاد وسط
اینا رو برا وبلاگم نوشتم ولی نتم وصل نشد دلم گرفت گفتم کجا بنویسم تو ورد نوشتم






رقیه خاتون..با تاخیر
